محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4156
تاريخ الطبرى ( فارسي )
يحيى گفته بود كه مكتوب را بشكند و به دو گفت : « تيرگيهاست ، آنگاه روشن مىشود ، چيزهاى چشم پوشيدنى است ، چشم بپوش . » گويد : عاصم بن عبد الله در دهكده اى بود در ناحيهء بالاى مرو كه از آن كنده بود ، حارث نيز در دهكده اى از آن بنى عنبر جاى گرفته بود ، يكى از بنى عبس با پانصد كس از مردم شام با عاصم بود ، ابراهيم بن عاصم عقيلى نيز بود با همين تعداد . منادى عاصم ندا داد كه هر كه سرى را بيارد سيصد در هم جايزه دارد . يكى از عاملان وى سرى را بياورد كه بينى آن را به دندان گرفته بود ، پس از آن يكى از بنى ليث به نام ليث پسر عبد الله سرى بياورد ، پس از آن ديگرى سرى آورد . گويد : به عاصم گفتند : « اگر مردم در اين طمع كنند سر همه ملاحان و بوميان را پيش تو آرند . » آنگاه منادى وى ندا داد كه كسى سر پيش ما نيارد و هر كه سرى بيارد چيزى پيش ما ندارد . گويد : ياران حارث منهزم شدند و كسانى از آنها به اسارت افتادند از جمله عبد الله بن عمر و ما زنى سرور مردم مروروذ . اسيران هشتاد كس بودند كه بيشترشان تميمى بودند و عاصم آنها را بر لب نهر دندانقان بكشت . گويد : يمينيان از شام يكى را فرستاده بودند با پانصد كس كه كنيهء ابو داود داشت و در ايام اختلاف قبايل با هزار كس برابرى مىكرده بود . ابو داود بر هر يك از دهكده هاى خراسان مىگذشت مىگفت : « گويى به هنگام بازگشت از اينجا مىگذرم و سر حارث بن سريج را همراه دارم . » گويد : و چون تلاقى شد هماورد خواست ، حارث بن سريج به هماوردى وى آمد و ضربتى بالاى شانهء چپ او زد كه از پاى بيفتاد . يارانش به حمايت از وى آمدند و او را ببردند ، عقلش آشفته شده بود و مىگفت : « واى از ابر شهر حارث بن سريج ، اى ياران معموراه ! » گويد : تيرى به سينهء اسب حارث بن سريج رسيد ، تيرى را بيرون كشيد و اسب